روزی از روزها چوپانی خسته از چرای گوسفندان زیر سایه درختی در حال استراحت بود .
نسیم خنک و دلواز و آواز خوش پرندگان چوپان را به خواب عمیق فرو برد .
در همین لحظات سواری بر اسب از آن منطقه در حال عبور بود . اسب آرام آرام به محل خواب چوپان نزدیک
میشد .
هنوز به چوپان خوابزده نزدیک نشده بودکه یکمرتبه سوار، اسب را از رفتن نگه داشت .
جوپان آنقدر خسته بود که صدای شیهه اسب هم خواب ناز او را بر هم نزد .
سوار دقایقی مات و مبهوت بر بالین سر چوپان ایستاد و ناگاه تازیانه ای برداشت و با تمام توان بر جوپان خوابزده
فرو اورد انجنان که صدای رعد تازیانه در هوا پیچید .
چوپان بیچاره سراسیمه از خواب پرید ولی ضربات تازیانه انجنان تند و سریع فرو می آمد که قدرت فرار از چوپان
سلب شده بود .
مرد سوار، بر نواختن تازیانه بر بدن جوپان ادامه می داد .
چوپان نیز راهی جز دویدن و فرار از ضربه های تازیانه نداشت .
مرد همچنان سوار بر اسب به دنبال جوپان میتاخت .
چوپان انقدر مات و مبهوت در حال دویدن بود که باتلاقی از اب گندیده و لنجزار نتوانست مانع دویدن او گردد .
ضربه های تازیانه آنچنان سهمگین فرود می آمد که چوپان را در آب گندیده نگه داشت .مرد سوار، جوپان را مجبور
کرد که از آب گندیده لنجزار نوش جان کند .
چوپان بینوا نیز راهی جز اطاعت نداشت .با اکراه تمام جرعه ای نوشید .
هنوز طعم تلخ آب گندیده فروکش نکرده بود که ضربه های تازیانه چوپان را مجبور به دویدن کرد .
چوپان سخت به تلاطم افتاده بود . خستگی دویدن از یک سو و حالت تهوع شدید به خاطر نوشیدن اب لنجزار از
سوئی دیگر توان حرکت از چوپان را سلب کرده بود .
چوپان خسته و درمانده روی زمین افتاد و آنچنان شروع به استفراغ کردن نمودکه مرد سوار برای دقایقی از نواختن
تازیانه دست بر داشت .
بعد از تهوع بسیار در کمال ناباوری ماری از دهان چوپان بیرون پرید .
چوپان بینوا مات و مبهوت مار را مینگریست که در یک لحظه سم اسب آنچنان بر سر مار کوبیده شد که مار را از
حرکت نگه داشت .
سوار از اسب پیاده شد و چوپان را از زمین بلند کرد و با کمال مهربانی وی را براسب سوار نمود و به سوی جمنزار
بازگشت .
چوپان مبهوت از کار سوار و شوکه از خروج مار هنگام تهوع نای سخن گفتن نداشت.
سوار که آرام آرام پیاده در کنار اسب قدم میزد به چوپان گفت : زمانی که در خواب عمیق بود ماری وارد دهان
چوپان شده و وی برای خروج مار راهی جز دواندن چوپان و نوشیدن آب تلخ لجنزار نداشته تا بدینوسیله چوپان
مجبور به استفراغ گردد تا بدون اینکه چوپان از اصل ماجرا خبردار شود مار از معده وی خارج شود .
اگر ما جای سوار بودیم چه میکردیم ؟
اگر همان لحظه اول سوار جریان بلعیدن مار را به چوپان میگفت ، چوپان چه می کرد ؟
چوپان هنگام تازیانه خوردن ، دویدن و نوشیدن آب تلخ لنجزارچه احساسی داشت و نسبت به سوار چه فکری می
کرد ؟
آیا تا کنون برای دوستانمان دوست واقعی بوده ایم ؟
کاش میتوانستیم نسبت به اعمال و رفتار دیگران زود قضاوت نکنیم و در تلاطم دهر دوستان همراه خود را خوب
بشناسیم .
تا دیداری دوباره حق نگهدارتان باد
+ نوشته شده توسط م _ ح _ فرزانه در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت
19:28 |